چقدر تاثیر داریم در روند زندگی دیگران!؟ - آدامس با طعم کروکودیل
X
تبلیغات
زولا
برای کروکودیلی که درونم رشد کرد!


میگوید خسته شده ام از این که او هم با ما زندگی می کند. هر وقت می آیم دو کلام با مادرم حرف بزنم یا طرف من را متعصبانه می گیرد و همه چیز را بهم می ریزد یا بیخودی طرف مادرم را و باز همه چیز را بهم می ریزد. در آخر هم همه کاسه و کوزه های این بین بر سر منِ فلک زده خرد و خاکشیر می شود. می گوید بدتر از همه جوری بلد است روی مخ مادرم کار کند که مادرم موضع خود را سفت می چسبد و هی من را به رگبار های بی رحمانه اش می بندد. نا منصفانه است اما از دست هیچ کس کاری برنمی آید. خاله ام از وقتی تصمیم گرفت دیگر شوهر نکند با ما زندگی می کند که از تنهایی دربیاید. آخه مامان بزرگ و بابابزرگم به رحمت الهی پیوسته اند. 

روسری اش را باز می کند. کمی خودش را باد می زند و می گوید تصمیم گرفته ام یا با اراده ی فولادینم بروم و مستقل شوم یا این که حتما ازدواج خوبی بکنم. نمی خواهم اگر بعد از عمر طولانی پدر و مادرم سرشان را زمین گذاشتن بروم و پیش برادرم زندگی کنم و هی رابطه ی نه چندان خوب خانواده شان را به هم بریزم. 

بلند می شود تا استکان ها را ببرد توی آشپزخانه که یک دور دیگر برایمان چایی بریزد و من به این فکر می کنم که یک نفر، یک اتفاق، یک جمله، حتا یک وابستگی می تواند زندگی یک شخص را و هدف آن شخص را از زندگی تعیین کند و یا حتا تغییر دهد. تا یادم می آید المیرا قبل از فوت مادربزرگش هدف های جالب تری توی مغزش پرورش می داد و برای رسیدن بهشون کلی برنامه داشت اما از بعد ورود خاله ی بیوه اش به خانه شان قضیه به کلی تغییر کرد، المیرا حتا یادش نمی آید که اون ایده ها چی بود!


برچسب‌ها: خودمونیما
+ کروکودیل نوشت  سه‌شنبه 26 خرداد 1394 02:09  کروکودیل پیر  |  نظرات (2)